باید عوض بشم

متاسفانه خیلی توو نخ اینم که روابط اعضای خانوادمو زیر نظر بگیرم و با پیدا کردن ناراحتی ها و نقاط ضعفشون ، یه ناراحتی و نگرانی بزرگ برای خودم دست و پا کنم. این رویه غلطه من جان . دست بردار . تو هرکاریم بکنی نه با غصه خوردن نه با گریه کردن نمی تونی نقش مثبتی داشته باشی توو بهبود اوضاع . فقط این وسط از خودت یه افسرده نالون می سازی . خودت خوب باش تا به اون ها هم انگیزه خوب بودنو و حال خوب بدی . آخه چی از نگرانی های مادام العمر گیرت اومده که همممیشه نگرانی هوم ؟! 


منبع این نوشته : منبع
نگرانی

اقیانوس امن آرام

یکی از بلاگر های نسبتا معروف و دوست داشتنی یه فراخوان گذاشته با این مضمون که چطور با یارتون آشنا شدین ... خب بعد از اون تجربه تلخی که داشتم و کلا از یادش برده بودم و حالا هم به واسطه حرفای خودش و یادآوری گذشته ی تلخه که دارم اذیت میشم وگرنه پروندش کاملا بسته شده بود ... بعد اون من فکر می کردم دیگه واقعا حداقل تا سال ها بعد نتونم اعتماد کنم به کسی . تا اینکه یه دوست اومد که هر کاری کردم نتونستم به صداقت و اخلاقش شک کنم ... وقتی دیشب بهم گفت اون بلاگر این فراخوان رو گذاشته ناخودآگاه و یواشکی دلم می خواست که بگه منم براشون بنویسم ماجرای آشناییمون رو . ولی خب شاید اونقدری که خودش برای پررنگه من براش نباشم . طبیعیم هست . پررنگ نه از این جهت که لزوما آینده مشترکی باهاش داشته باشم . از این منظر که توو یه برهه خاصی از زمان خیلی در تغییر نوع نگاهم به مسائل نقش مثبت داشت . از این منظر که من با یه سابقه نه چندان درخشان از رابطه عاطفی ، فکر می کردم مگه میشه کسی باشه تو رو درک کنه . مثل تو فکر کنه . هیچ آدمی شبیه دیگری نیست . ولی خب آشنایی با این عزیزم بی اینکه تلاش خاصی بکنه منو متقاعد کنه به عقیده هاش ، با آرامشش ، با طبع منیعش آروم آروم منو به دنیا برگردوند و  بابی شد که من بفهمم زندگی خوب و بد تومانه . تلخ و شیرینی توامان ... بهرحال همیشه اسمش توو قلبم و ذهنم به عنوان بهترین آدمایی که شناختم حک میشه . و میتونم بگم بعد از داداشم مورد اعتمادترینه . و دوست داشتنی ترین . اقیانوس امن آرام برازنده ترین نامه براش :)


منبع این نوشته : منبع
دوست ,دوست داشتنی

استقلال همه جانبه

والا از مهم ترین دغدغه هام الان به دست آوردن یه کار خوبه که همراه با درآمد کافی باشه برام . همیشه دوست داشتم یه طراح حرفه ای باشم که توو اوقات فراغت می نویسه . هنوز برای رسیدن این خواسته دیر نیست . من معتقدم استعداد فقط یه توجیه همه چیز بستگی به تلاش داره . یه روزگاری از فضای فتوشاپ حالم بهم می خورد ولی حالا بعد دو سال محیطش برام مثل یه میزکار جذاب و پر هیجانه . فقط به خاطر اینکه یه مدت کوتاه تلاش کردم یادش بگیرم . 

اما چیزی که الان خیلی مهم و پر اهمیته در آمده . در آمد خوب و کافی که وابستگی مالی منو به خانواده کاملا از بین ببره . یه زندگی خوب اولین مولفه ش برآورده کردن نیاز های اولیه زندگیه . و این میسر نیست مگر با کار کردن مستمر و بدست آوردن امنیت شغلی . بهش زیاد فکر می کنم. ممکنه برای مدت کوتاهی برم جایی کار کنم که زیاد مطابق میل و علایق کاریم نیست . این مهمه اما مهمتر همون استقلال مالی هست که باید بدست بیارم ... 

چه خوبه نوشتن توو این فضای امن . کاش میشد بالا درش یه قفل و بند محکم زد و هر روز اینجا بی غل و غش و بی رفت و روب های ادبی نوشت . 


منبع این نوشته : منبع

بهتره خودم باشم و خودم

بی حوصلگی همچنان ادامه داره. من که برای برادرزاده هام حاضرم جون بدم ولی از دیشب فقط دلم میخواد بخوابن و نگاهشون کنم. و تاب شیطونی ها ، گریه و بازیاشونو حتی ندارم . متوجه شدم که هرگز نمی تونم مادر پر حوصله و فداکاری باشم و از خدا به خاطر تمام مسئولیت هایی که از بدو تولد روی دوش مادر هست می خوام این موهبت رو نداشته باشم . چون فکر می کنم یه جاهایی مخصوصا توی بلوغ و بزرگسالی غیر قابل کنترل میشن و منم که به بیماری همیشه نگران مبتلا هستم بهتره خودم باشم و خودم . 

امروز روز دومی بود که مادر دامادمون فوت شده بود . امروز توی مراسم ختمش به این فکر کردم که مرگ چقدر به همه ما نزدیکه و خودمون نمی فهمیم . مرگ یه اتفاق کلیشه ی خیلی نزدیک و واقعیه . از مرحوم فقط ته دیگ های سیب زمینی طلایی و فسنجون های خوشمزش یادم بود و نمی دونم چرا خیلی با یادآوری همین دو مورد گریه کردم ... خدا رحمتش کنه . امشب باید براش سوره الرحمن بخونم . شاید به روحش رسید . 


منبع این نوشته : منبع
مادر ,خودم باشم ,بهتره خودم

از حال و هوای این روزها

راستش من فهمیدم توی زندگی رابطه عمیقی بین ترس و تجربه برقراره . اینکه زندگی تو رو دقیقا توو موقعیت هایی میذاره که ازشون می ترسی . از بدهی و ورشکستگی می ترسیدم و تجربه کردم . از اینکه از یه آدم که قراره یک عمر بهش تکیه کنم بترسم ، ترسیدم و تجربه کردم . از جدا شدن و عواقبش اول ترسیدم بعد روزها ماه ها و شاید سال ها انتظارش رو کشیدم و حالا چیزی نمونده اتفاق بیفته . وجه مشترک همشون این بود که ترس ها از خود اون اتفاقات بدترن و بیشتر آدمو ناتوان می کنن . وقتی اتفاق میفته میبینی اونقدرها که فکر می کردی کمر شکن نیست و مهم تر از اون می گذره .

اتفاق پررنگ این روزها اینه که دارم ازش جدا می شم . یه روز توو قطار باهاش تلفنی حرف می زدم . تلفنم که تموم شد نگاهم افتاد به پنجره بیرون . خودمو دیدم بدون اون . خودمو دیدم که اصلا اونو از یاد برده طوری که انگار هیچوقت ندیدتش . سرمو تکون دادم تا این فکرو بهم بزنم . دلم نمی خواست نباشه . دلم می خواست بمونم و رشد کنیم .هر کاری هم کردم اما خودش نخواست و بعد هم من فهمیدم این رابطه هرگز درست نمیشه و  نشد . شاید اگه این وبلاگ به بیماری بی سرنجامی بقیه وبلاگهام دچار نشه و بمونه و من بنویسم (که بعید میدونم) سال ها بعد بیام اینجا و این سطرها رو بخونم و یادم بیاد روزهایی داشتم با کسی که ظاهرا خوب بودن رو دوست داشت اما براش تلاش نکرد و اتفاقا همه تلاشش رو کرد که بد باشه . اون روز هم مرورش به نفس عمیق ختم میشه . لازم نیست بنویسم چقدر این روزها اذیت شدم . زخم های عمیق ، حرف های بد تحت تاثیر آلزایمر هم خوب نمیشن.اما گذر زمان رفوشون می کنه دیگه درد ندارن به مرور. فقط جاشون میمونه .  حالا ظاهرا چیزی نمونده که همه چیز تموم شه . تموم شدنش رو خیلی دیر می دیدم. برای تموم شدنش برنامه ها داشتم . برنامه سفر رفتن . خوشحالی کردن و قرار گذاشتن با کسی که همدم شدن باهاش از اتفاقات خوب سخت ترین روزای زندگیم بود . حتی عکسی انتخاب کرده بودم که بعد از تموم شدنش بذارم اینستاگرام و بنویسم و بشرالصابرین . اما حالا انگار یه غم پر  و پیمون توو گلوم گیر کرده . باید خوشحال باشم که از دست تهدید ها ، اذیت ها ، حرفها و رفت و آمد ها دارم راحت میشم اما نمیفهمم این حجم ناراحتی از کجا میاد. قطعا طبیعیه و قطعا می گذره . یه چیزی رو اما خوب میدونم ، من آدم نبخشیدن نیستم آدم جمع کردن کینه ها توی قلب و روحم . کاش این روزای آخر همینطور به سکوتش ادامه بده تا من قدرت بخشیدنشو بدست بیارم . کاش اونم منو ببخشه . این جوری بهتره ...


منبع این نوشته : منبع
تموم ,روزها ,شدنش ,بنویسم ,اتفاق ,چیزی ,تموم شدنش ,خودمو دیدم ,چیزی نمونده ,تجربه کردم

به وقت 22 بهمن 1396

هیچوقت نوشته های خودمو دوست نداشتم و به همین اندازه دوست داشتم و دوست دارم بنویسم . ولع عجیبی برای خوب نوشتن دارم . برای خوب شدنش باید تلاش کنم . اما برای نوشتن باید به اون حس ناخوشایندی که نسبت به این کلمه ها دارم پیروز بشم. چه خوب میشه روزانه ها رو اینجا بنویسم . برگ های زرین زندگی . از همین الان . همین الان که انگار داره فصل جدیدی شروع میشه . فصلی که مدت ها انتظارش رو می کشیدم اما حالا که بهش نزدیکم به شدت غم از درونم تراوش می کنه . چیه این آدمیزاد ...

منبع این نوشته : منبع
همین ,دوست ,همین الان